سروده ای از رهبر فرزانه امام خامنه ای (قدس سره)

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم​
از آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم!
​همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس​
من از خوابیدن مهدی درون غار میترسم
​رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزند​
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم!
​همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن​
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم!
​سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست​
من از بی مهری این ابرهای تار میترسم!
​تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم​
از آن روزی که این منصب کنم انکار میترسم!
​طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است​
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم!
​شنیدم روز وشب از دیده ات خون جگر ریزد​
من از بیماری آن دیده خونبار میترسم!
​به وقت ترس و تنهایی،تو هستی تکیه گاه من​
مرا تنها میان قبر خود نگذار، میترسم!
​دلت بشکسته از من،لکن ای دلدار رحمی کن​
که از نفرین و عاق والدین بسیار میترسم!
​هزاران بار من رفتم،ولي شرمنده برگشتم​
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار میترسم!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۵ساعت 7:45  توسط سیدحسن حسینی  | 
اندازه نگهدار
این جمله بو علی سینا را باید با طلا نوشت، که میفرمایند
هر چیزی کمش دارو است، متوسطش غذا است
و زیادش سم است
حتی محبت کردن
هیچ وقت با کسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن...
حرمتها "شکسته" میشود
هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن...
تبدیل به "وظیفه" میشود
هیچ وقت به کسی بیشتر از جنبه اش عشق نورز...
"بی ارزش" میشوی
از ذهن تا دهن فقط یک نقطه فاصله است...
پس تا ذهنت را باز نکردی، دهانت را باز نکن ;
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۵ساعت 11:36  توسط سیدحسن حسینی  | 
...
زندگی زیباست
..
بعضی آدم‌ها ناخواسته همیشه متهم‌اند
به خاطر: سکوت‌شان، کاری به کار کسی نداشتن‌شان، خلوت‌شان، اتاق‌شان، استراحت‌شان، روی پای خود ایستادن‌شان، دوست داشتنشان
گویی جان میدهند برای اتهام بستن
و از همه بدتر این‌ که: زود فراموش می شود خوبی هایشان
اما همیشه خوب باشین؛ یکی هست که همشون رو میبینه و هیچوقت فراموش نمیکنه
.
می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که: پدر تنها قهرمان بود
عشـق، تنــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نـقطه زمین، شـانه های پـدر بـود
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند
تنــها دردم، زانو های زخمی ام بودند
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود
.
وقتی که راه نمیروی، نمی دوی
زمین هم نمیخوری و این"زمین نخوردن" محصول سکون است نه مهارت
وقتی که تصمیمی نمیگیری، کاری نمیکنی
اشتباه هم نمیکنی و این "اشتباه نکردن" محصول انفعال است نه انتخاب
خوب بودن به این معنی نیست که درهای تجربه را بر خود ببندی و فقط پرهیز کنی
خوب بودن در انتخابهای ماست که معنا پیدا میکند
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۵ساعت 14:12  توسط سیدحسن حسینی  | 
قال الحسین علیه السلام :

إنَّ شیعَتَنا مَن سَلِمَت قُلوبُهُم مِن کلِّ غِشٍّ وَغِلٍّ وَدَغَلٍ.

 

بی‏ گمان شیعیان ما، دل‏هایشان از هر خیانت، کینه، و فریبکارى پاک است.

 

بحارالأنوار، ج 68، (ص 156 )

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ساعت 9:9  توسط سیدحسن حسینی  | 
ارزش

پیامبر (ص): .... هرکه می خواهدبداند نزد خدا چقدر ارزش دارد، پس ببیند که ارزش خدا، نزد او چقدر است؟......

اصولا این یک اصل و قانون کلی است، یعنی قابل استناد برای همه امور. ارزش ما در جامعه به اندازه ارزش جامعه در نزد ماست. ارزش ما در محل کار به اندازه ارزشی است که ما به کار می دهیم. ارزش رانندگی ما به اندازه ارزشی است که برای قوانین آن قائلیم. ارزش ما نزد یک دوست به اندازه ارزش دوست در دل ماست. و همین طور ارزش فرزند نزد پدر و مادر به اندازه  ارزشی است که پدر و مادر در دل و جان فرزند دارد.

یک سخن زیبایی امام راحل ره فرمود این که " ...هی نگوییم نظام برای من چه کرد، یکبار هم بگوییم که ما برای نظام چه کردیم..." یعنی اگر برای خودمان در نظام ارزش می خواهیم ، باید برای نظام ارزش قائل باشیم.

ارزش خدا نزد بنده یعنی این که بنده چقدر به فرامین و احکام و دستورات خدا، سر و دل و جان و وقت و مال و هستی می دهد. 

اگر برای اجرای احکام بهانه تراشی کرد باید بداند که خدا نزد او ارزشی ندارد

اگر هنگام نماز به بهانه ای از نماز غفلت کرد، خودش را به نشنیدن زد، حس بی حالی به خود گرفت، حوصله را بهانه کرد، کار دارم، بعدا، چند دقیقه دیگر می خوانم، حالا میهمان است، حالا درس دارم، خندوانه، فوتبال، دوست، بیماری، رانندگی، ووو صدها بهانه تا از هم کلامی با خدا فرار کند، اونوقت چطور می تواند ادعا کند برای خدا خیلی ارزش قائل است!!!؟

اگر نامزد و معشوقه یا معشوق او با او این رفتار را بکند، چه جواب و نتیجه ای عاید او خواهد شد.

خیلی سخن فرسایی نکنم می گذارم خود بیندیشیم و بیندیشید و موضوع را بسط به خیلی موضوعات دیگر بدهیم

از جمله به روابط فرزند و والدین

اگر فرزندی خواسته ی پدر را پشت گوش انداخت ، نشانه چیست؟

اگر فرزندی به پدر و مادرش دروغ گفت، نشانه چیست؟

اگر دور از چشم او کارهایی کرد که می داند آنها راضی نیستند، اگر از آنها موضوعاتی را پنهان کرد( غیر از حریم خصوصی واقعی ابدی که خود تعریف جدایی دارد و نباید همه چیز را جزو حریم خصوصی آورد از جمله دوست و دوستی و ازدواج چون تبعات خدای ناخواسته سوء آنها از حریم خصوصی نشت کرده و پدر و مادر را هلاک می کند) اگر و اگر و... صدها اگر دیگر آیا فرزند باز هم می تواند به دنبال یافتن و داشتن بالاترین جایگاه نزد والدین باشد

مادر شاید سکوت کند و  بر بسیاری از گندکاری های فرزند چشم بپوشد و حتی ماله کشی کند ولی اغلب پدرها اینطوری نیستند.

ارزش داشتن، ازلی نیست. باید سختی کشید کوه کند سنگ طلا استخراج کرد طلای ارزش را بدست آورد. 

هیچ کس حتی فرزند، مادامی که کاری ارزش آفرینی نکرده حق ندارد بگوید من نزد شما ارزش ندارم، ارزش او به اندازه تلاش او برای ارزش افزایی است ( جدای از ارزش انسانی و فرزند بودن که البته خیلی هم قابل استناد نیست چون یک موضوع غریزی است و احساسی)

بهتر است بیشتر بیندیشم.......

والسلام

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد ۱۳۹۵ساعت 14:49  توسط سیدحسن حسینی  | 
انسان و عادت

شاید انسان را به این نام نهادند که به راحتی با بسیاری چیزها انس می گیرد و عادت می کند

با بدترین و بهترین موضوعات و شرایط انس می گیرد

او می تواند با کثیف ترین حالات زندگی و محیط هم انس بگیرد نمونه هایش را به راحتی می توان دید

گاهی از کنار کسی رد می شویم که بوی بسیار زننده ای از او متصاعد می شود و این بو از ادوکلنی است که با هزینه زیادی هم آن را خریده و با افتخار آن را استفاده هم می کند

 انسان با همه چیز و همه کسی می تواند کنار بیاید به حضور آن هم عادت کند

انسان توانایی آن را  دارد که با عالی ترین موضوع و شرایط تا پست ترین اوضاع و احوال انس بگیرد

او می تواند با خدا انس بگیرد یا با شیطان دوستی کند

می تواند در راه این انس و دوستی با خدا یا با شیطان همه دارایی اش را هم بدهد

راستی ما به چه چیزهایی عادت کرده ایم؟

با کدام افراد انس داریم؟

یک نکته دیگر این که گاهی ما عادت می کنیم به کار خوب بدون انگیزه ، هدف، آگاهی و حتی تلاش برای انجام بهتر از آن کار خوب. نماز خواندن امری نیکو است عادت به آن هم امری بد نیست. ولی اگر رشد و کمال نیابد کمترین فایده حاصل می شود( بی فایده نیست) . نماز برای رشد و کمال است نه برای عادت کردن

نماز برای انس با خدا؛ معشوق انسان است اگر به عادت تبدیل شود حرکت نداشته باشد کمترین اثر را خواهد داشت. لذا باید نماز مثل یک نردبان باشد که به سوی آسمان کشیده شده، مثل هواپیما باشد که هر لحظه ای با لحظه قبلش فرق دارد روی هر پله ی نردبان گاهی لحظه ای توقف می کنیم برای تجدید قوا و اندیشه به قبل و بعد ولی نباید متوقف شویم و بر آن پله  بمانیم و عادت کنیم. توقف هواپیما نه تنها حرکت آن را متوقف می کند که سقوط هم خواهد نمود.

لذاست که می فرماید: "الصّلوه معراج المؤمن" نماز وسیله رشد  و پرواز انسان است.

چه بسیارند افرادی که به نماز عادت دارند و این نماز حتی آنها را به یک قدمی هم جلو نمی برد.

نماز مثالی بود از هزاران.

عادت به کار و زندگی و زن و بچه و علم و ورزش و همگی خوبند ولی عادتِ صرف انسان را از حرکت باز می دارد

 

بیاییم حرکت کنیم

حرکتی به سوی کمال 

با اندیشه .........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ساعت 14:9  توسط سیدحسن حسینی  | 
برای کسی بمیر که برات تب می کنه

برای کسی تب کن که برات آه می کشه

برای کسی خنده کن که بهت لبخند می زنه

به کسی لبخند بزن که بهت نگاه می کنه

به کسی نگاه کن که بهت پشت نمی کنه

...و تو به کسی پشت نکن...

تا به تو نگاه کنه، لبخند بزنه و خنده کنه

برات آه بکشه و تب کنه و 

برات بمیره......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۵ساعت 10:40  توسط سیدحسن حسینی  | 

اللهم عجّل لولیّک الفرج والعافیه والنّصر

واجعلنا من انصاره و اعوانه

میلاد حجه ابن الحسن العسکری قائم آل محمد(ص) بر همه مشتاقان مبارک باد

گفتم که از هجران رویت بی قرارم

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن      گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن

گفتم به نام نامی ات هر دم بنازم           گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم

گفتم که دیدار توباشد آرزویم                 گفتا که در کوی عمل، کن جستجویم

گفتم بیا! جانم پر از شهد صفا کن           گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

 گفتم به مهدی، بر منِ دلخسته رو کن     گفتا ز تقوی کسب عزّ و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن             گفتا تمسّک بر کتاب و هم علی کن

گفتم ز حق دارم تمنّای سکینه                گفتا بشوی از دل، غبارِ حِقد و کینه

گفتم رُخت را از منِ واله مگردان               گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم ز هجرانِ تو قلبی تنگ دارم              گفتا ز قولِ بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رأفت گفتگو کن           گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان                 گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تارِ دلها را سَحر کن            گفتا دعا همواره با اشکِ بَصَر کن

گفتم به جان مادرت، من را دعا کن           گفتا که جانت، پاک از بهر خدا کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم            گفتا که روز وصل را در انتظارم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 14:9  توسط سیدحسن حسینی  | 

میلاد بقیه الله الاعظم قائم آل محمّد(ص) و منجی موعود عالم بشریت

 حجّه ابن الحسن العسکری مهدی (عج)

بر همه عالم و منتظرانِ ظهور و برقراری حکومت جهانی عدل

مبارک باد

شب غیبت و صبح ظهور

شب چیست؟

پر از سیاهی و تاریکی

صبح چیست؟

پر از طراوت و روشنائی

در شب غیبت

همه جا تاریکی است

و در صبح ظهور

همه نگاه ها پر از روشنایی است

شامگاهان همه در غفلت و خوابند

و سحرگاهان همگی بیدارند

شب، سکوت مطلق

و صبح، هیاهوی تازه

اما...

شب من چه تاریک شده؟!

صبح من چه دیر شده؟!

شب من بی حضور است

و صبح من بی فروغ است

و تو ای شب!

شرمت باد که ماندنت خسته ام کرد

و تو ای صبح!

بی که دلمان را طاقت دوری ات نیست..........

مهدی بزم آرا

الّلهمّ عجّل لولیّک الفرج و العافیه و النّصر

(عج)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 8:35  توسط سیدحسن حسینی  | 

میلاد دخت نبی امّ ابیها مرضیه زهرای بتول (علیهما صلوات الله ) مبارک

سالی که ابتدای آن با میلاد امّ ابیها شروع شده و انشاءالله مورد توجه بقیّه الله (عج) واقع گردد، چه خجسته سالی خواهد شد

از خدای بزرگ برای همه مادران و زنان و همسرانی که شایسته بهترین تقدیر و سپاسگزاری هستند آرزوی سلامتی و لطف و رحمت می نمایم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۵ساعت 14:21  توسط سیدحسن حسینی  | 

 آن شب غم گرفته

بخشی از زمزمه امیرالمؤمنین(ع) به هنگام دفن شبانه فاطمه زهرا(س) که در آن به  وضوح می‌توانیم راز تربت بی‌نشان یا به بیان دیگر راز بی‌نشان ماندن تربت زهرای اطهر(س) را دریابیم؛
«ای رسول خدا... سلام من و دخترت را که به دیدار تو آمده و در جوار تو به خاک رفته، پذیرا باش... اکنون امانت به صاحبش رسیده، زهرا از کنار من دامن کشیده و نزد تو آرمیده است... بعد از او، آسمان و زمین زشت می‌نماید و اندوه دلم، هرگز نمی‌گشاید...
رفتن فاطمه، دلم را خسته و غصه‌ام را پیوسته کرد و چه زود جمع ما به پریشانی کشید... شکایت خود به خدا می‌برم و دخترت را به تو می‌سپارم زهرا خواهد گفت که پس از تو چه ستم‌ها بر او روا داشتند... آنچه می‌خواهی از او بجوی و هر چه خواهی با او بگوی، تا راز دل نزد تو بگشاید و خون دلی که فرو داده است، برون آید...
ای پیامبر خدا... دخترت زهرا، پنهانی به خاک می‌رود و حال آنکه، هنوز چند روزی بیش، از رحلت تو سپری نشده و هنوز نامت از زبان‌ها نیافتاده است...
ای فاطمه!... اگر بیم آن نبود که ستمگران چیره شوند، برای همیشه در کنار مزارت می‌ماندم و در این ماتم بزرگ جوی اشک از دیده می‌راندم و...»


برچسب‌ها: برگرفته از کیهان1394, 12, 22
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۴ساعت 8:49  توسط سیدحسن حسینی  | 

تحلیل ازدواج پیامبراکرم(ص) با زن پسرخوانده اش

 

به دلیل شبهه افکنی های فراوانی که اکنون در بازار گرم دشمنان اسلام و پیامبر رحمت حضرت محمدمصطفی(ص) برای دور کردن جوانان از اسلام ناب محمدی و ایجاد انحراف در افکار و اندیشه ها و اعتقادات وجود دارد در این مقوله به ارائه پاسخ از چند منبع می پردازم امیدوارم روشن اندیشان پاک دل را روشنایی راه باشد و کج راهه رفته ها به راه پاک و ناب بازگردند:

سوره احزاب، آیات ۳۷ و ۳۸:«وَاِذْ تَقُولُ لِلَّذِی اَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَاَنْعَمْتَ عَلَیْهِ اَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللَّهُ اَحَقُّ اَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَی زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاکَهَا لِکَیْ لَا یَکُونَ عَلَی الْمُوْمِنِینَ حَرَجٌ فِی اَزْوَاجِ اَدْعِیَائِهِمْ اِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَکَانَ اَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا ﴿۳۷﴾ مَّا کَانَ عَلَی النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَکَانَ اَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا ﴿۳۸﴾»

 پیامبراکرم ( صلی الله علیه و آله) در میان یهود و نصارای زمان خویش، دشمنان کینه توزی داشت. اینان به رغم آن که شاهد نزول آیات بودند، آن را انکار می کردند، در حالی که در کتاب های مقدس و پیشین خود، بشارت هایی را دیده و خوانده بودند که (گواه و) تصدیق کننده ی پیامبر بود و اهل کتاب را به پیروی از پیامبر فرا می خواند، اما آن را انکار می کردند و نمی پذیرفتند...

 در هر زمانه ای، این دو شیوه انکار و لجاجت پیروانی داشته است که بر راه و روش پیشینیان خود بوده اند. اینان در آن چه اعتقاد داشتند، تعصب می ورزیدند که از تحقیق علمی و پژوهش غیرجانب دارانه، بازشان می داشت. در نتیجه خاتم الانبیا ( صلی الله علیه و آله) را بزرگ ترین دشمنی می پنداشتند که مشروعیت بقای راه و روش انکار و لجاجت را بر باد می داد. از این رو تلاش نمودند حقیقت نبوت خاتم الانبیا ( صلی الله علیه و آله) را سلب کرده، ایشان را فقط نابغه ای قرار دهند که بر عرب حکم راند و این وضع برای هر نابغه ای مانند ایشان پیش می آمد، اما چون در سیره و کردار پاکش، آن چه مؤید نظریه و خواسته شان باشد نیافتند، با خیال و پندار خود افسانه هایی بافتند و آن را به ایشان انگ زدند، تا در نبوتش خدشه وارد کنند. همه ی آن چه را در این باره (و بدین منظور) بافتند، تاریخ تکذیب می کند. آنان بدین وسیله ملت و امت خود را فریب می دهند تا از گسترش اسلام میانشان جلوگیری کنند.

 از شمار این پندارهای نادرست موارد مربوط به زندگی زناشویی پیامبر ( صلی الله علیه و آله) است. وضع اعتقادی و اجتماعی خیال بافان، آنان را بر بافته های یاوه ی خود یاری کرد. وضع آنان بدیشان اجازه نمی داد جز بیش از یک همسر داشته باشند، به رغم آن که راه برای روابط جنسی بی حد و مرز باز می گذاشت، حتی برای مرد و زنی که ازدواج کرده باشند، تا آن اندازه که بیشتر ملت های اروپایی اعتقاد داشتند: ضرورتی برای بودن مرد در خانه نیست، زیرا به هر حال خانه از مرد خالی نمی ماند، گر چه مردانی باشند که با همسر شوهر دوست اند یا این که زن می توانست مادر باشد بی آن که نیاز باشد به صورت سنتی ازدواج کند که مجبور باشد فقط با یک مرد رابطه داشته باشد!

 معتقدان بدین فرهنگ در پی نکته ای قابل خدشه در زندگی زناشویی پیامبر ( صلی الله علیه و آله) بودند. از این رو با پندار و خیال، افسانه های عشقی و رمانتیک بافتند و همان را دلیل ازدواج پیامبر ( صلی الله علیه و آله) با زینب بنت جحش - که شوهر کرده بود - دانستند و می پنداشتند پیامبر کاری کرد که شوهرش او را طلاق دهد تا خود بتواند با زینب ازدواج کند!

 افسانه هایشان چنین می گوید:

 «زینب بنت جحش با زید بن حارثه ازدواج کرده بود. روزی پیامبر ( صلی الله علیه و آله) به خانه ی زید رفت و او را صدا زد، اما وی را در خانه نیافت. در خانه ی او پرده ای بیش نبود و باد وزید و پرده کنار رفت و زینب از پشت آن دیده شد. وی زنی زیبا و دل ربا بود که مانندش را محمد پیش تر ندیده بود. از این رو از زیبایش شگفت زده شد و از پشت پرده با زینب سخنانی گفت، سپس برگشت، در حالی که در دل عشق زینب را داشت!

 هنگامی که زید به خانه برگشت، زینب ماجرا را بدو گفت و زید دانست پیامبر عاشق زینب شده، از این رو وی را طلاق داده، آن گاه محمد با او ازدواج کرد!»

 در ابتدا افسانه بسیار احساس برانگیز است و به حقیقت باید چنین باشد برای هر که نداند زینب کیست و چگونه با زید ازدواج کرد و چه سان زید طلاقش داد، آن گاه چگونه پیامبر با زینب ازدواج کرد. اما برای کسی که به همه یا جزیی از حقیقت آگاه باشد، این افسانه، خرافه ای بیش نیست که در برابرش رنگ باخته، می داند این داستان، نمونه ای از کارهای برخی شرق شناسان برای تشویه و زشت جلوه دادن کردار و سیره ی نبوی است تا به اغراض و اهداف تبلیغات مسیحی میان مسلمانان دست یابند. در این صورت، حقیقت کدام است؟

 

نخستین حقیقت:

 برای از بین بردن این افسانه، از پایه و اساس، کافی است که بدانیم زینب کیست و پیش از ازدواج با زید، چه نسبتی با پیامبر داشته است. زینب دختر امیمه دختر عبدالمطلب، عمه ی رسول الله است! پس وی دختر عمه ی پیامبر ( صلی الله علیه و آله) است که کنار و نزدیک رسول الله رشد و نمو کرد. زینب در کودکی و جوانی نزدیک و کنار پیامبر بود و رسول خدا وی را پیوسته می دید و پیش از آن که حجاب بر زنان واجب شود، زینب را مشاهده می کرد. در این صورت چرا در آن زمان، جمال و زیبایی زینب، پیامبر را مسحور و جادو نکرد؟ ! اگر پیامبر مایل به ازدواج با زینب بود، چیزی مانعی نبود، بلکه باعث افتخار و شادمانی زینب و خانواده اش بود! اگر فقط همین حقیقت را بدانیم، دیگر کوچک ترین ارزش و اثری برای آن افسانه ی ساختگی نمی ماند...

 در ادامه حقایقی دیگر می آید که این افسانه ی خیالی و شگفت آور را سبک و سست می کند.

 

دومین حقیقت:

 چگونه زینب با زید ازدواج کرد؟

لطفا ادامه مطلب را مطالعه فرمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۴ساعت 10:58  توسط سیدحسن حسینی  | 

اصل 90/10

استفان کاوی

این اصل زندگی شما را دگرگون خواهد کرد

و یا حداقل روش شما را در عکس العمل به مسائل متحول خواهد ساخت

 

10 درصد از زندگی، آن چیزی است که برایش ما اتفاق می افتد

و 90 درصد هم از زندگی را خود شما با واکنش هایتان به امور تعیین می کنید

این یعنی چه؟

یعنی، ما واقعا بر 10% از اتفاقاتی که برایمان می افتد هیچ کنترلی نداریم

ما نمی توانیم ماشین در حال سقوط را از سقوط بازداریم

هواپیما ممکن است دیر برسد و تمام زمان بندی های ما را به هم بریزد

یک راننده دیگر، ممکن است ما را در ترافیک اسیر کند

ما براین 10% هیچ کنترلی نداریم

اما، 90% دیگر فرق دارند

90% را «شما» تعیین می کنید

چگونه؟!

با عکس العمل هایتان

چراغ خطر را شما کنترل نمی کنید

اما شما می توانید واکنش خود را کنترل کنید

اجازه ندهید، مردم شما را احمق فرض کنند

«شما» می توانید واکنش های خود را کنترل کنید

 

اجازه دهید مثالی بزنم:

شما با خانواده تان در حالی صرف صبحانه هستید

"لطفا ادامه مطلب را بخوانید"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴ساعت 11:25  توسط سیدحسن حسینی  | 

بازار دنیا!

در این بازار دنیا که گاهی مثل یک بازار مکاره هم می شود هر چیزی یک قیمتی دارد ولو کمترین قیمت.

در این بازار هر چیزی را می شود خرید و یا فروخت، هر چیزی را......... حتی خود یا خدا را.....

در این بازار دنیا هر جور جنسی را می توان پیدا کرد ، اصل، تقلبی.....

در این بازار دنیا هر کسی یا فروشنده است یا خریدار.........

هر کسی یا جنسی را در معرض فروش قرار داده یا به دنبال خرید کالایی است...

عجیب بازاری است این بازار عقل و هوش انسان را می برد و حواس او را تحت تأثیر خود قرار می دهد.

اما کالاهای این دنیا چیستند؟

ما کی و کجا فروشنده ایم و کی و کجا خریدار؟

از عجایب این بازار بسیار می توان گفت: - گاهی فکر می کنی خریداری ! ولی نمی فهمی که خریدنت!!!

- گاهی فکر می کنی جنسی را داری به بهای زیاد می فروشی ولی بعدا و شاید هم خیلی خیلی بعدا یا اصلا هیچ وقت بفهمی یا نفهمی که به بهای اندکی آن متاعت را از دست دادی!!!

- فروشندگان و خریداران عجیبی هم این دنیا دارد: در لباس های مختلف و صد البته هیچ کدوم نمی گویند که ماستشون ترشه یا دنبال جنس تقلبی برای خرید می گردند...

- قیمت ها و قیمت گذاری ها هم خیلی عجیبه؟

یکی برای دو زار مال دنیا حاضره به قیمت جون خودش یا دیگری جلو بره،

دیگری برای هوا و هوسش آنقدر قیمت می گذاره که حاضره خیلی چیزا رو بفروشه تا با فروش اینا ، به اون هوا و هوسش برسه....

 

- راستی بد نیست کمی اندیشه کنیم:

1- ما در این بازار به چه کار مشغولیم؟

2- چی داریم می خریم و چی می فروشیم؟

3- حواسمون هست تا کلاه سرمون نره؟

4- با فروشنده های قلابی ، دزدان متاع ، جنس های تقلبی چی کار می کنیم؟

5- اصلا قیمت خودمون و کالا های خودمون رو خوب می شناسیم؟!

6- .... و خیلی حرفای دیگر

خواستم فقط مشعل کوچکی از اندیشه به دست داده باشم

خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 8:35  توسط سیدحسن حسینی  | 
قال الامام علی(ع): من ذکر الله سبحانه، احیی‌الله قلبه و نور عقله.
امام علی(ع) فرمود: هر کس خدا را یاد کند، خداوند دلش را زنده و عقلش را نورانی می‌کند.(1)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 12:12  توسط سیدحسن حسینی  | 

راه رسیدن به دوست 

داستان کوتاه/ راه رسیدن به دوست

 

پسر جوان وارد خانه شد و بلند گفت: مامان کجایی؟
صدای الله‌اکبر مادر از اتاق شنیده شد. پسر گفت: وای مامان دوباره داری نماز می خونی!
چند دقیقه بعد مادر از اتاق خارج شد و گفت: سلام؛ یعنی چی دوباره داری نماز می خونی؟ خوب باید نماز خواند.
پسر درحالی‌که لیوانی آب می‌نوشید گفت: مادر جان! آدم باید دلش باخدا باشه! دل مهمه! دلت که باخدا بود این کارها لازم نیست!
مادر خواست چیزی بگوید که


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:39  توسط سیدحسن حسینی  | 

ما چقدر زود باوریم!

ما چقد زود باوریم!

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.

۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.

۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.

۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.

۵- باعث فرسایش اجسام می شود.

۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.

۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

منبع :http://www.niksalehi.com/story/archives/228814.php
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 7:38  توسط سیدحسن حسینی  | 

فریاد سرخ
مانده بودم، غیرت حیدر به فریادم رسید
در وداعی تلخ، پیغمبر به فریادم رسید
طاقتم را خواهش اکبر، در آن ظهر عطش
برده بود از دست، انگشتر به فریادم رسید
انتخابی سخت، حالم را پریشان کرده بود
شور میدانداری اکبر به فریادم رسید
تا بکوبم پرچم فریاد را بر بام ماه
کودک شش ماهه‌ام - اصغر - به فریادم رسید
تا بماند جاودان در خاک این فریاد سرخ
خیمه آتش گشت و خاکستر به فریادم رسید
نیزه‌ها و تیرها و تیغ‌ها کاری نکرد
تشنه بودم وصل را خنجر به فریادم رسید
جبرئیل آمد: بخوان! قرآن بخوان، بی‌سر! بخوان
منبری از نیزه دیدم، سر به فریادم رسید
علیرضا قزوه
***

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ساعت 9:38  توسط سیدحسن حسینی  | 
در سوگ مولای شهیدمان حضرت اباعبدالله‌الحسین علیه‌السلام، سهم غمنامه روز هفتم را به سروده‌ای از شاعر متعهد کشورمان آقای مرتضی امیری اسفندقه اختصاص می‌دهیم.

***
چشمه چشمه می‌جوشد خون اطهرت اینجا
کور می‌‌کند شب را زخم خنجرت اینجا
چشمه چشمه می‌جوشد از دل زمین هر شب
خون اصغرت آن جا، خون اکبرت اینجا
می‌رسد به گوشم گرم بانگ خطبه‌ای پرشور
خطبه‌ای که بعد از تو خوانده خواهرت اینجا
از فرات می‌جوشد موج و می‌زند بوسه
بر کرانه خشک حلق و حنجرت اینجا
در فضا عجب حزنی موج می‌زند امشب
شیهه‌ می‌کشد اسبی روی پیکرت اینجا
این فرشته وحی است وحی تازه آیا چیست؟
روی نیزه می‌خواند آیه‌ای سرت این جا
کیست این که ناآرام در خرابه می‌گرید؟
موج می‌زند در خون،‌ چشم دخترت اینجا
کربلا چه پیوندی با فدک مگر دارد؟
غصب می‌شود از نو سهم مادرت اینجا
یک نهال بارآور غرس می‌شود در خاک
قطع می‌شود دستی از برادرت اینجا
حج ناتمام تو راز دیگری دارد
در غدیر خم جاری‌ست حج آخرت اینجا
این ضریح شش گوشه، حج پاکبازان است
آب می‌شوم از شرم در برابرت اینجا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۴ساعت 7:23  توسط سیدحسن حسینی  | 

 اکنون که وارد ماه عزای آل الله شده ایم و عرشیان به همراه فرشیان بر خاک غم شهادت سیدالشهدا(ع) و یاران پاک باخته اش نشسته اند شایسته است ما نیز همراهی و همنوایی کنیم با

بخشی از قصیده دلنشین و غم‌افزای مرحوم قیصر امین‌پور 

خوشا از دل نم‌ اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازان یاد کردن
زبان را زخمه فریاد کردن
خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه‌ای دیگر سرودن
نوای نی نوایی آتشین است
بگو از سر بگیرد، دلنشین است
نوای نی نوای بی‌نوایی است 
هوای ناله‌هایش، نینوایی است
قلم، تصویر، جانکاهی است از نی
علم، تمثیل کوتاهی است از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد
غم نی بند بند پیکر اوست
هوای آن نیستان در سر اوست
سرش بر نی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گردید، گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد
نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزه‌ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چو از جان پیش پای عشق سر داد
سرش بر نی، نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرین زبانی
عجب نبود ز نی شکر فشانی
اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند
نیستان را به آتش می‌کشاند
سزد گر چشمها در خون نشینند
چو دریا را به روی نیزه بینند
شگفتا بی‌‌سر و سامانی عشق
به روی نیزه سرگردانی عشق
ز دست عشق در عالم هیاهوست
تمام فتنه‌ها زیر سر اوست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۴ساعت 8:29  توسط سیدحسن حسینی  | 

تعیین جایگاه

برای هر کس و هر چیزی ما جایگاه باید تعیین کنیم و بر اساس آن جایگاه برخورد و رفتار نمائیم

مشکل از همین جا شروع می شود: تعیین جایگاه

یعنی  یا اصولا به جایگاه و تعیین جایگاه اهمیتی قائل نیستیم یا بلد نیستیم یا...

ما باید بدانیم در صورت عدم تعیین جایگاه برای افراد یا چیزها خودمان دچار مشکل می شویم و گرفتاری آن برای خودمان خواهد بود نه برای طرف مقابل.

مثال : جایگاه معلم، دانش آموز، مدرسه، مسجد، خانه، پدر و مادر، فرزند و ...  و  حتی خودمان، فکر و اندیشه و دلمان .... و مهمتر از همه جایگاه خدا

جایگاه ها را جابجا  و زیر و زبر کرده ایم و برای هر چیز و هر کس جایگاه های غلط تعیین کرده ایم یا متاسفانه برای صاحب اصلی یک جایگاه گاهی هیچ جایی نگذاشته ایم و برای دیگری آنچنان جایگاهی گذاشته ایم که گویا فراتر از آن وجود ندارد.

مثال واضح آن عدم رعایت جایگاه مادر و پدر  در کنار جایگاه همسر و فرزند و گاهی آن چنان برای همسر و یا فرزند جایگاه قائل می شویم که پشت پا به همه جایگاه های دیگر می زنیم........

راستی کمی فکر کنیم و اندیشه:

جایگاه خودمان کجاست؟

جایگاه خدا کجاست؟

کمی فکر بد نیست..........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 9:39  توسط سیدحسن حسینی  | 
عید غدیر خم عید بزرگ ولایت

-نمی دانیم تبریک عید باید بگوییم یا این که در غم این عید زانوی غم در آغوش بگیریم

-عید غدیر خم سال 10 هجری قمری را روبه صفتان آل سفیان به عزای اهل بیت تبدیل کردند و هنوز که هنوزه همه شیعیان عزادار این بزرگترین خیانت تاریخ هستند خیانتی به وسعت تاریخ زیرا نتیجه آن خیانت هنوز ادامه دارد......... ادامه آن خیانت منجر به خیانت ها وجنایت های بی شمار در این 1420 ساله شده است ...........

-آ...........هی جانسوز که هرگز جز با فرج امام عصر داغش فرو نخواهد نشست..........

-و اکنون در سال 1436 هجری قمری جهان اسلام ثمره دیگری از آن خیانت بزرگ را از دست سفیانیان عصر مدرن برداشت کرد و آن بزرگ ترین قتل عام تاریخ مکه مکرمه و کشته شدن هزاران زائر بیت الله الحرام در لباس احرام...............

-و ..........

و این آآآ.....................ه جانسوز همچنان جگر را از درون می سوزاند. آآآ....................هی به وسعت تاریخ

-باری علیرغم این درد و آه شیعه آموخته است همچنان پویا باشد و زنده و صبور و مقاوم عید غدیر را برای یادآوری عید میگیریم

-تا یادمان باشد:

  • اگر به عهدمان خیانت کنیم
  • اگر به مولایمان پشت کنیم
  • اگر دست از دست ولی امرمان بیرون بکشیم
  • اگر چشم به راه یاری غیر بدوزیم
  • اگر دل در گرو دنیای زیبایمان ببندیم
  • اگر و اگر .....
  • آن گاه باید نه تنها داغ حسرت در دل که داغ ننگ و ذلت و خواری بر پیشانی بگذاریم و البته این داغ ننگ را دشمنان ولایت و دین و دنیای ما بر پیشانی ما خواهند زد و ما را به بردگی و البته نه به شکل قدیم آن بلکه در نوع جدید و متمدنش خواهند برد

باشد که با یادآوری این عید بیدار شویم

بیدار و هشیار

اللهم عجّل لولیّک الفرج واجعلنا من انصاره و اعوانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ساعت 8:25  توسط سیدحسن حسینی  | 
باورش مشکله:

خیلی چیزها باورشون برامون مشکل هستند ولی باید باور کنیم. اگر بخواهیم لیستی از آن چیزها تهیه کنیم طوماری طولانی می خواهد. برای نمونه یک موضوع را به عنوان مشتی از خروارها ذکر می کنم امید که ارزش های واقعی فراموشمان نشوند:

- کسی به ما اندک لطفی می کند مثلا پولی را به قرض یا هدیه ای را به مناسبت به ما می دهد و ما آنچنان ممنون و سپاسگزار او می شویم که تا مدت ها موضوع لطف او را نقل مجالس می کنیم.

باورش برام مشکله که چطور می شود در مقابل این لطف لحظه ای یا حتی به نظر بزرگ این چنین سر تعظیم سپاسگزاری را فرود می آوریم و زبان ستایشگر به حرکت و...

 ولی در برابر میلیاردها و درست تر بگویم بی نهایت لطف خدا که هر لحظه و هر مکان و به شکل و با هر بهانه و بی بهانه و به خوب و بد و کافر و مؤمن و ... به خواهان و به ناخواه  شامل حال ما کرده است و ما این قدر بی تفاوت از کنارش رد می شویم و این جا نه سر تعظیم فرود می آوریم و نه زبان ستایش به حرکت....

آیا لطف های خدا از لطف های آن شخص کمتر بوده؟

آیا خدا به ما بدهکار بوده ؟

آیا به لطف های او نیازی نداشتیم و به لطف آن شخص محتاج بودیم؟

آیا خدا به سپاس ما نیاز دارد یا آن شخص به سپاس ما نیاز دارد؟

هر طوری فکر کنیم باز هم باورش برامون خیلی سخته 

باور کنیم سپاسگزاری کردن از خدا راحت تر از این است که بتوان باور کرد ما انسانها این قدر ناسپاسیم.........

 باور کنیم که اگر فقط یک بار در برابر لطف دیگران سپاسگزاری نکنیم دیگر آنها به ما لطف نخواهند کرد. یک بار این را امتحان کنیم.

و ما در برابر این همه نعمات خدا اندک سپاسگزاری هم نکرده ایم ولی باز او در نعماتش را بر روی همه بندگانش باز گذاشته و چشم به راه دیدن بنده اش ... حالا یک بار هم این را امتحان کنیم 

صد بار بدی(ناسپاسی) کردی و دید ثمرش را نیکی (سپاس) چه بدی داشت که یک بار نکردی

لازم به ذکر است : روش سپاس را باید به درستی اجرا کرد

و روش سپاس آن است که خود خدا به ما یاد داده است:

سر تواضع+ زبان ستایشگر+ دل خالی از دیگری+ چشم بر زیر افکندن+ دستان به سوی او گشودن+ همه وجود در برابر او + همه وجود حتی خویشتن و اهل و عیال به پای دوست+ خود را ندیدن+ طلبکار نبودن+ احساس عمیق بدهکار بودن+ ............. = به تمام معنی بنده بودن و بندگی کردن

.............

سر تا به پای من همه از برای دوست......یعنی اسیرم و بنده ام و مبتلای دوست

...........

والسلام 

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ساعت 15:59  توسط سیدحسن حسینی  | 
درد من
در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم

یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم

می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیز یا بیاموزم

پیش از این ناز و خشم می‌کردم
تا من از تو جدا بیاموزم

چون خدا با تو هست در شب و روز
بعد از این از خدا بیاموزم

در فراقت سزای خود دیدم
چون بدیدم سزا بیاموزم

خاک پای تو را به دست آرم
تا از او کیمیا بیاموزم

آفتاب تو را شوم ذره
معنی والضحی بیاموزم

کهربای تو را شوم کاهی
جذبه کهربا بیاموزم

از دو عالم دو دیده بردوزم
این من از مصطفی بیاموزم

سرّ مازاغ و ماطغی را من
جز از او از کجا بیاموزم

در هوایش طواف سازم تا
چون فلک در هوا بیاموزم

بند هستی فروگشادم تا
همچو مه بی‌قبا بیاموزم

همچو ماهی زره ز خود سازم
تا به بحر آشنا بیاموزم

همچو دل خون خورم که تا چون دل
سِیر بی‌دست و پا بیاموزم

در وفا نیست کس تمام استاد
پس وفا از وفا بیاموزم

ختمش این شد که خوش لقای منی
از تو خوش خوش لقا بیاموزم

 مولانا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 20:14  توسط سیدحسن حسینی  | 
تعجب نکن:

خداوند باری تعالی به پیامبر حبیب الله (ص) می فرماید:

لاتُعجبُک کثرهُ الخبیثِ: زیاد بودن افراد خبیث تو را متعجب نکند

و لا یَحزُنُک یُسارعون فی الکُفرِ: از این که عده ای در کفرورزی از یکدیگر سرعت می گیرند محزون مشو

بسیار اتفاق افتاده است که از خود پرسیده ایم چرا گنهکاران تعدادشان بیشتر از اهل ایمان است و چرا اینهمه کفرورزان در دنیا فراوانند و  اهل دین و ایمان در اقلیت هستند . این سؤالات نه تنها در اذهان ما وجود دارد بلکه از بزرگترین دردهای پیامبر بود زیرا  او برای انسان ها از خودشان بر خودشان مهر بان تر بود و همواره در افسوس کفر و شرک آنها قلب او در رنج و محنت بود.

لذا اهل ایمان نباید از این موضوع هیچ اندوهی به خود راه دهند و تزلزلی در عقیده شان ایجاد شود بلکه باید در ایمانشان به یقین هم برسند و تا پای جان بر پیمانی که با خدا دارند استوار بمانند 

قال علی (ع) : المؤمنُ کَالجَبَلِ الرّاسِخِ لایُحَرِّکُهُ العَواصِفُ: مؤمن مانند کوه استواری است که هیچ تندبادی آن را حرکت نمی دهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 9:11  توسط سیدحسن حسینی  | 
ماه امتحان الهی 

ماه میهمانی خدا رفت و برای آنهایی همچون من جز شرمندگی از بندگی نکردن خدا بیش عاید نشد

ای کاش قدر این ماه را بیشتر می دانستیم ای کاش

ای کاش می توانستیم از خود دل ببُریم و به خدا دل ببندیم

ای کاش بنده شکم نمی شدیم و همه همت مان راضی نگه داشتن آن نمی شد

ای کاش تحمل درد شکم را می کردیم تا تحمل درد ننگ را مجبور نشویم و چه ننگی بالاتر از ننگ بندگی خدا را نکردن

خدا........یا! منو ببخش ..........خدا................یا ما را ببخش

خدایا بیدارمون کن 

خدایا به ما قدرت درک درد حقیقی را عطا فرما

خدایا به ما مهلت بده مهلتی نه از نوع مهلت به کافران برای افزون کردن گناه و فاصله از خودت

مهلتی برای جبران و پیوند با خودت

خدایا رهایمان نکن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 10:52  توسط سیدحسن حسینی  | 
از نظر قرآن انسان ها 3 نوعند:

1- قالوا سَمِعنا و اَطَعنا: سخن حق را می شوند و اعلام اطاعت می نمایند. 

2- قالوا سَمِعنا و هُم لایَسمَعون: سخن حق را می شنوند و به گونه ای رفتار می کنند که گویا نشنیده اند.

3- قالوا سَمِعنا و عَصَینا: سخن حق را می شنوند و اعلام نافرمانی و عصیان هم می کنند.

با اندیشه در این کلام قرآن خودشناسی کنیم و با یافتن عیوب خود و این که جزو کدام طیف افراد هستیم خودسازی کنیم و انشاءاله با یاری پروردگار جزو دسته ای باشیم که در مقابل سخن حق سمعاً و طاعتاً باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:8  توسط سیدحسن حسینی  | 

تسلیت سالروز شهادت اول مظلوم عالم امیرمؤمنان امام علی(ع) 

حیدر کرار نیامد

ای مرغ سحر! صبح شد و یار نیامد
ای شب! چه شد؟ آن شمع شب تار نیامد
ای نخل! غریبی که به دامان سحرگاه
آبت دهد از دیده خونبار نیامد
ای چاه! امامی که ز سوز جگر خویش
می‌گفت به تو راز دل زار نیامد
خورشید ولایت که در اطراف فقیران
پوشید دل شب گل رخسار نیامد
فریاد برآرید ز دل، منبر و محراب!
کای مسجدیان حیدر کرار نیامد
هر شب ز غم فاطمه می‌سوخت و می‌گفت
آمد سحر و قاتل خونخوار نیامد
با اشک نوشته است به رخسار یتیمی
مادر! پدرم از پی دیدار نیامد
مظلوم‌ترین رهبر تاریخ علی بود
بی یارتر از او به جهان یار نیامد

سروده‌ای از «استاد سازگار» شاعر و ذاکر اهل بیت علیهم‌السلام 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 7:15  توسط سیدحسن حسینی  | 

بدترین بنده خدا کیست؟

خداوند روزی به حضرت موسی فرمود: برو بدترین بنده مرا بیاور .

موسی رفت یکی از گناه کارهای درجه یک را پیدا کرد و وقتی می خواست با خود ببرد،گفت نکند یک موقع این آدم توبه کرده باشد و من فکر کنم که این بنده ی گناهکار می باشد  رهایش کرد.

رفت دزدی را گرفت تا ببرد نزد خود گفت نکند این بنده خاص خدا باشد و توبه کرده باشد وخدا او را بخشیده باشد ولش کرد.

هر کسی را می گرفت با چنین فرضیات و داوری هائی آزادش می نمود.

بالاخره سگی را گرفت و گفت بدتر از این که دیگر نداریم ، رفت میانه ی راه رهایش کرد و گفت شاید در عالم سگ بودنش کاری کرده باشد ؛بالاخره موسی دست خالی پیش خدا رفت.

خدا گفت:ای موسی دست خالی آمدی؟

موسی گفت: هرچه گشتم بدتر از خودم پیدا نکردم.

خدا گفت: ای موسی هر آئینه اگر غیر از این کرده بودی از پیغمبری عزل میشدی!


برچسب‌ها: برگرفته شده از وبگاه, به نام خدا, به یاد خدا, برای خدا
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 14:43  توسط سیدحسن حسینی  | 
3 ویژگی شیطان برای وسوسه آدمی

حضرت آدم (علی نبینا وعلیه السلام) فرمودند که شیطان با داشتن این ویژگی ها توانست مرا بفریبد:

1- شیطان نیاز شناس است:

او از نیاز آدمی خبر دارد و به او می گوید که می خواهم نیازت را برآورم

ولی او هرگز آدرس صحیح برای رفع نیاز به انسان نمی دهد

مثلا جوانی نیازی دارد از جمله نیاز به محبت، خوراک و.... و یا به جنس مخالف، شیطان از نیاز او خبر دارد ولی شیطان او را بسوی رفع نیاز از مسیر غیر صحیح رهنمون می شود........

2- شیطان ظاهر سازی می کند:

عمل انسان را برای او تزئین می کند ولذا وقتی انسان گناهی مرتکب می شود راهی برای توجیه عمل (موجه سازی) به او می آموزد. حتی جنایت می کند با رنگ ولعاب زیبا و ....

3- شیطان متخصص استفاده از واژه های ارزشی است:

به آدمی می گوید تو برای حقوق مسلمت این کار را داری می کنی 

برای حقوق بشر ، بشر را می کشیم، به نام دین ، جنایت میکنیم، با ذکر عظیم و بالاترین ذکرها که همان" الله اکبر " است بدترین اعمال ضد بشری و ضد دینی را مرتکب می شویم

 

ماه ماه میهمانی خداست

برای این که برخی روزه نگیرند شیطان از این ویژگی ها استفاده می کند و به آنها راه فرار از دین را می آموزد:

1- نیاز بدن: تابستان است آب نیاز داری ، اگر آب ننوشی برای کلیه هایت ضرر دارد

2- ظاهر سازی: اگر روزه بگیری نمیتوانی به درسات برسی و در نتیجه نمی توانی موفق بشوی و به خلق خدا خدمت کنی پس اگر روزه بگیری و در درسهایت مشکلی پیدا کنی مقصری.....

3- روزه مهمتره یا درس و علم و خدمت ، روزه ای که انسان را ناتوان کند چه ارزشی دارد........

 

و غافل می کند انسان را از اهداف عالیه خدا از ارسال دین و رسولان و احکام ارزش مند دین که همه برای سعادت همه جانبه انسان آمده اند

و انسان روشنفکر ، به اقتضای روشنفکر بودنش نیازی به شنیدن این ندای جان بخش دین و رسولان و قرآن نمی بیند

او هرگز اندک وقت خود را برای شنیدن و فکر کردن در مورد احکام دین نمی دهد

 

و این انسان:

1- پر از نیاز های مختلف جسمی و روحی و ... می باشد ، ولی چرا خود را بی نیاز می داند انهم از خدا و احکام سلامت بخش او

2- راه به خطا می رود و برای هر عمل غلطش توجیهاتی زیبا می آفریند و هرگز حاضر نیست : صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را ، نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی"

3- خود را در میان صدها واژه و مصنوعات زیبای ساختگی خود انسان گم می کند و دیگر راه را در این بلبشو زمانه چگونه می تواند یافت؟؟؟!!!!

 

 

آیا گوش شنوایی هست؟

آیا چشم بینایی هست؟

 

خدایا به من هم گوش شنیدن حق و چشم دیدن حقیقت  را عنایت فرما

آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:45  توسط سیدحسن حسینی  |